گوشه

به گوشه‌های پنهان سرک نکشید!!

گوشه

به گوشه‌های پنهان سرک نکشید!!

گوشه

آشنای محترم!
اگر گشتی و گشتی و گشتی تا آدرس این‌جا رو پیدا کنی و از راهی به جز رضایت خودم این‌جا رو پیدا کردی، حضورت در این‌جا و خوندن پست‌ها از طرف‌ت اشتباهه!
هم می‌فهمم، هم ناراحت می‌شم...
اگر با این خیال وارد شدید که قراره متن های ادبی جالب و دوست داشتنی بخونید، باید بهتون توصیه کنم که وقت‌تون رو تلف نکنید...

آخرین مطالب
  • ۹۷/۰۷/۱۲
    قو

الان ده ساعته که موهام رو گوجه کردم و این ینی ده ساعت‌ تقریبا یک سره کار کردم!

یواش یواش دود از سرم بلند می‌شه -__-

  • دچار ...

کاش بودی... کاش بودی و مثل پدر مرهم درد می شدی...

  • دچار ...
این چندمین باریه که خوابت رو می بینم و تو توی خواب از دستم عصبانی ای...
حتا توی واقعیت هم چند بار این حس رو کردم!!
اصلا حس خوشایندی نیست.
  • دچار ...

خسته ست؛ کنار سفره دراز شده و با چشم‌های نیمه‌باز گوشی‌اش را چک می‌کند...

چشم‌هایش...

این سال‌ها با سرعت زیادتری پیر شده، با سرعت زیادتری ریش سفید کرده، چین و چروک‌های گوشه‌ی چشم‌هایش با سرعت زیادتری زیاد شده‌اند. 

بگذریم...

می‌روم و کنارش زانو می‌زنم و خم می‌شوم و گونه‌اش را می‌بوسم. بازوهای زورمندش را دور شانه‌ام حلقه می‌کند و می‌فشاردم. از خدا می‌خواستم که تا صبح همین‌طور در آغوش‌ش آرام بگیرم... فهمید! او بخواهد نفهمد پس که؟ باز هم در آغوش گرفت، باز هم فشرد...

این روزها دل او و یارش پر از صبر است، پر از گذشت، پر از نگرانی، پر از محبت...

این روزها بیش‌تر از همیشه مرا عاشق خودشان می‌کنند :)

  • دچار ...

شاید هم پایان یک هفته تپش قلب امروز باشه :))

  • دچار ...

دست خالی نرفت از درت

هر که بسته به نگاه تو امید

داغ تو داغ آل عبا

یا شهید بن شهید بن شهید

یا علی بن حسین بن علی


از صبح زیرلب می‌خونم و آخرش رو می‌سپرم به خودتون که حقا خودتون به‌تر از هر کسی همه‌چیز رو می‌دونین...

علی کوچک‌تر

  • دچار ...

بیا!

قدم‌ت روی چشم.

بیا که بدجوری دل‌م برات تنگ شده :))

  • دچار ...

- صبح که باهاش تلفنی صحبت کردم، صداش خوب نبود...



- پدر حال‌ش خوب نیست، به جد هم پی‌گیر کار خونه‌ست...



+ کی نوبت تو می‌شه؟

*نمی‌دونم! هر وقت خدا بخواد...

+ نمی‌دونم چه‌قدر دیگه عمرم به دنیاست ولی دل‌م می‌خواد قبل از رفتن‌م عروسی شما سه تا رو هم ببینم...



خدای من!

می‌دونم که تو همونی هستی که بیست و سه سال پدر رو که دکترها از رگ‌هاش قطع امید کرده بودن نگه داشتی!

می‌دونم تو همونی هستی که بودن و نبودن ما رو تنظیم می‌کنی!

می‌دونم تو همونی هستی که از دل همه‌مون خبر داری!

می‌دونم همه‌ی این‌ها رو ولی این خونه بدون پدر، اون داستان بدون پدر، بابا بدون پدر، غیرقابل تحمله...

می‌دونم تو همونی هستی که درد رو نمی‌دی مگر زمانی که قدرت تحمل‌ش هم بدی!

  • دچار ...

مادر قشنگ‌م!

دل پدر برات تنگ شده خب :)

ینی انگار دیگه دل‌ش می‌خواد پر بکشه :)

  • دچار ...

یه خبراییه انگار!

تو متروها پلیس وایستاده...

  • دچار ...